تو را دوست داشتم؛
پیش از آنکه جهان
به لهجهی باروت سخن بگوید.
آن روزها
نان
بوی نان میداد،
باران
از آسمان میآمد،
و پنجرهها
تنها برای عبورِ نور
باز میشدند.
بعد...
کسی
گلولهای در تقویم کاشت؛
ماهها
یکییکی
با صدای انفجار شکفتند.
از آن پس
هر بار نامت را بر زبان آوردم،
پرندهای
از گلویم
با بالهای خونآلود
پر کشید.
تو آن سوی مرز ایستاده بودی؛
نه مرزِ خاک،
بلکه ،
مرزِ تمامِ دستهایی
که هرگز
به هم نرسیدند.
من
تمام شب
قلبم را
چون چراغی کمنور
در پنجره گذاشتم؛
اما صبح
تنها سربازی خسته آمد
که کلاهش
بوی مرگ میداد
و سکوتش
از هزار شیون
بلندتر بود.
حالا
سالهاست
در سینهام
نارنجکی هست
که ضامنش را
دلتنگی کشیده است؛
نه منفجر میشود،
نه خاموش...
با هر تپشِ
تکهای از جهان را
ویران میکند.
آری ؛
جنگ، نام دیگرِ مرگ است
#نسرین_حسینی
#سرباز
#جنگ
برچسب:
نویسنده: حسین امینی